تبليغاتX
تانزانیا بدون مایونز و اژدها

تانزانیا بدون مایونز و اژدها

7786

دنیا دو روزه.

یه روز میزنی، یه روز میخوری..

پ سعی کن هر دو روز با آدمای ضعیف بپلکی که هم زدنشون آسونه و هم دستشون سنگین نیس

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 19:37  توسط تانزانیا  | 

دردیست..

دردیست

دردیست

دردیست

خونت جوان بماند و

پایت پیر شود...





*گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 21:55  توسط تانزانیا  | 

بیمار مورد نظر درب و داغون میباشد!

تو این مدت که نبودم یه جراحی کوچیک داشتم...

قرار بود خیلی زودتر از اینا بیام اینجا و خط بالایی رو بنویسم.اما از اونجایی که شانس شدیدا باهام یاره و اصلن دستشو انداخته دور گردن منو داره باهام قذم میزنه ، بعد از جراحی کوچیکم متوجه شدم باید یه مدت طولانی تری از وبلاگم دور بمونم.

اون مانیتوره هس که توش ضربان قلب نشون میدن و مردم درحالی که دارن تخمه میشکنن دورش میشینن واسه تماشا؟!میدونم شمام مثل من خوشحال میشید بشنوید اون مانیتوره تو من جا مونده بوذ!!

حالا من آمپول به دست و اکسیژن به دهن و مانیتور تو بدن، راه افتادم تو بیمازستان میگم آقا این چه وضعشه،برگشته میگه:برو خدارو شکر کن که موقع جراحی رو تخت خوابیده بودی و جابجا کردنت سخت بوده وگرنه احتمال داشت تخت جا بمونه داخلت!!

همین مونده والا!اونوقت که نمایشگر تو بدنم بود مردم بهم خیره میشدن چون یه چیزایی نمایش میدادم!حالا اگه تخت جا میموند تو بدنم حتما هرکی از کنارم رد میشد یه چرتی روم میزد دیگه!!خدا به دور!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 0:38  توسط تانزانیا  | 

شب گلک

شب گلک عزیز رو خیلی‌هامون می‌شناسیم. نشناسید هم فرقی نمی‌کنه برای چیزی که میخوام بگم. چند وقت پیش پیوند قرنیه کرد. الان بدن‌ش پیوند رو قبول نکرده. نگران‌ه طبیعتاً. ما هم بودیم همینقدر می‌ترسیدیم. چشم‌مون‌ه خب. نه؟ میخوام یه کار کوچولو براش انجام بدیم. قبل از افطار، موقع اذان مغرب هرکدوم‌مون ۷ تا امن یجیب برای سلامتی‌ش بخونیم. ایشالا به زودی خبرهای خوب می‌نویسه برامون توی بلاگ‌ش. هر کی حاضر ه اسم‌ش رو بنویسه. بلاگای پرجمعیت به دوستاشون بگن لطفاً (-:

أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ
ای آن کس که درمانده را چون وى را بخواند، اجابت مى‌کند و گرفتارى را برطرف مى‌گرداند..

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1390ساعت 21:25  توسط تانزانیا  | 

زبونِ روزه


ميگم:با زبونِ روزه دروغ نگو.

ميگه:اي بابا اين روزه هنوز نيومده،داره تمام اعضاي بدنمونو صاحب ميشه ها!




+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1390ساعت 17:23  توسط تانزانیا  | 

وقتي در حد مرگ خسته ام و يه ديوونه اي مزاحم ميشه!



بعد از چند ساعت اين طرف اونطرف دويدن،ميرسم خونه.خسته و كوفته پاشيده ميشم رو تختم.

انقد درب و داغونم كه دلم ميخواد تا ته دنيا بخوابم و فقط واسه موضوع مهمي مثل قيامت از خواب بيدارم كنن!

هميين كه چشمام گرم ميشه،گوشيم زنگ ميخوره.شماره رو نميشناسم و ناي حرف زدن هم ندارم با اين حال طي يك حركت جوانمردانه جواب ميدم.

يه آقايي يا يه صداي خفن انگار كه از ته يه غار زنگ زده باشه ميگه:ما دنبال يه قاتل حرفه اي ميگرديم،شما سراغ داري؟

ميگم:نه،اما اگه جنازه ي حرفه اي بخواين همين الان در خدمتم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 17:18  توسط تانزانیا  | 

اين راهشه!


اگر عصباني هستي تا 4 بشمار،اگر خيلي عصباني هستي لعنت بفرست!

مارك تواين

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 16:43  توسط تانزانیا  | 

امين و اكرم

امين و اكرم تصميم گرفته اند ازدواج كنند،همه چيز هم جور است ها فقط پولشان براي خريد خانه كافي نيست.چه بايد بكنند؟

الف)اين همه آدم بي خانه چه ميكنند؟امين و اكرم هم مثل همه.

ب)پولشان براي خريدن كارتن كافي است؟

پ)روم به ديوار.مگر امين و اكرم خواهر برادر نبودند؟!ببخشيدها،در كتاب اول دبستان خوانده بوديم آخر!

ت)يك وينچستر بردارند،خودشان و وزير مسكن را ترور كنند!

ث)يك وينچستر بردارند،فقط وزير مسكن را ترور كنند!

ج)هرچه دم دستشان بود بردارند،وزير مسكن را ترور كنند!

چ)از آنجايي كه تمام وزراي اينجا مثل هم هستند به صورت تصادفي يكي از آن ها را ترور كنند!

ح)امين و اكرم ميخواهند ازدواج كنند؟مبارك است!!

پ.ن 1:'ترور كار بدي است.

پ.ن 2:وزير آدم خوبي است(؟)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 16:21  توسط تانزانیا  | 

خانوما شيرن،حقيقتا!!

مرد:بگو ببينم مگس ها چه خوبيايي دارن؟؟

زن:خب...يكي از خوبيهاشون اينه كه سوسك نيستن!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 17:28  توسط تانزانیا  | 

ايتاليا دوستت دارم!

هي ميگفت فلان جا تازه افتتاح شده و آدماش آشنا هستن وخيلي كارشون درسته و حتما يه روز بايد بريم اونجا پيتزا بخوريم و ازين حرفا.

گفتم باشه،ميريم يه روز...و رفتيم همين ديروز.

وقتي وارد شديم همه چي خوب بود.وقتي نشستيم همه چي خوب بود،وقتي شروع كرديم به بررسي محيط و نظر دادن درباره ي نور و آهنگ ايتاليايي كه داشت پخش ميشد هم همه چي خوب بود.اما منو رو كه ديديم حس كرديم هيچ چي اونقدرام خوب نيس!

درسته كه قيمتها يه چيزي در حد قرارداد بازيكناي رئال بود اما ما نه تنها سر جامون مونديم و از محل متواري نشيديم بلكه به سلحشورانه ترين شكل ممكن يك دستگاه پيتزا سفارش داديم و به شيوه ي يه گاز تو،يه گاز تو،يه گاز تو،يه گاز تو،يه گاز تو،يه گاز تو،اگه خدا بخواد يه گاز هم من،خورديمش.

كل اون پيتزا بدون هيچگونه مخلفاتي (شما بگو حتي يه قطره سس)شد47 هزار تومن!

يعني با اينكه 20 ساعت از صرفش ميگذره هنو معده من از شوك در نيومده كه بتونه كار هضمو شروع كنه.(چيه خب؟ما يه اتفاق عجيب برامون ميفته با معدمون ميريم تو شوك!)

ازون موقع همش دارم فكر ميكنم يه كم ديگه پول كنار ميگذاشتيم،ميتونستيم بريم ميلان پيتزاهه رو بخوريم!والا به خدا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 17:32  توسط تانزانیا  |