|_-_-_|
به نام او که همه جا با من بود
خیلی سخت بود
خیلی غم انگيز بود که ببینی در اوج موفقیت هنوز آنقدر که می خواهی عزیز نشده ای.
شايد اين تنهايي پاياني ندارد !!!!
شايد،شايد،شايد . . . . . .
پروردگارا هميشه تو را سپاس ميگويم كه هيچگاه نگذاشتي كسي جز تو در دلم خانه كند،هيچگاه غم خود را با كسي نگفتم جز با تو،هيچكس اشك غم و اندوه زندگيم را نديد جز تو،هيچكس حرفم را نفهميد جز تو،هيچكس هيچگاه لبخندي هرچند دوروغين به رويم نزد جز تو،هيچ دستي را در زندگيم حس نكردم جز دست تو،هيچ ياوري را نديدم كه توانايي هم پايي با اين دل خسته را داشته باشد جز تو كه هموارد دستم را گرفته بودي و خيلي شيرين در گوشم زمزمه ميكردي كه تو مي تواني.
گاهي شك ميكنم،شك ميكنم كه مبادا اشتباه مي روم.چطور امكان دارد كه كسي جز تو،تويي كه كمتر از همه به تو پرداختم،تويي كه كمتر از همه افكار و محبتم را نثارت كردم مرا نبيند.با اينكه هميشه بر اين باور بوده ام كه صرف نظر از گذشته و آينده بايد همواره حال را ساخت و هيچگاه حتي به كرده هاي گذشته فكر نكرده ام ولي خوب بخاطر دارم كه براي بعضيها چه كردم و چه ميكنم و همانها امروز در كمال ناباوري محبتشان را پيشكش ديگران مي كنند.
دور از انصاف است كه اين چند خط را در پايان اين نوشته، نوشته اي كه آن هم تا چند ثانيه ديگر به تاريخ زندگيم مي پيوندد نياورم.
خداي من تو قبل از اينكه براي همه معبود باشي براي من همه چيز بودي و من اين را به وضوح حس كردم و خود خوب مي داني كه هيچگاه دوست نداشتم ام با كارهايم در مركز نگاه و توجه بنده هاي تو باشم و البته براي رضايت تو هم نبوده،تنها براي خودم بوده و بس و شايد اين همان راز تنهايي من بوده.رازي كه بزرگترين دست آورد اين بيست و اندي سال زندگيه من است.