|_-_-_|
بنام ياري دهنده بي پناهان
نگاهي به دستان خسته خود كرد و چشمانش را بست.ياد روزهايي افتاد كه هنوز شاد بود.هنوز كسي براي شكستن دلش پيدا نشده بود.
نگاهي به آينه روي ميز انداخت .ديگه به گودي پاي چشماش عادت كرده بود.حالا به چشمان خسته و صورت رنگ پريده خود زل زده بود.
دستانش را روي شيشه ميز حركت داد تا به صفحه كليد رسيدند.نگاهي به مانيتور انداخت.هنوز تصور ميكرد تصوير درون مانيتور كجه.با يكي از دستاش گوشي تلفن را برداشت و شروع به شماره گيري كرد ولي از نگاهش ميتونستي به ترس درونش پي ببري.گوشي را گذاشت .سرش را روي ميز انداخت و چشمانش رابست.الان ۱۵ ساعت بود كه كار را شروع كرده بود.شايد به كمي خواب نياز داشت.
ناگهان سرش را بلند كرد و لبخندي زد و كامپيوتر را خاموش كرد و رفت