|_-_-_|
یا حق
هنوز مطمئن نیستم ولی یه چیزی بهم میگی الان وقتشه.
الان باید عوض شی.الان اون وقتیه که هیچکس انتظار تغییر تو را نداره.هیچکس حتی . . . .
خیلی وقته که قلبم میگه عوض کن خودتو.همونی باش که با همه هستی .. . . .
ولی مغزم میگفت نه.نکن اینکارو.اشتباهه.شاید یه روزی یه جایی پشیمون شدی.منم میگفتم چشم.
حالا چند سالی گذشته (حدود ۳ سال) و اینبار هم دلم و هم مغزم میگه عوض بشو.حداقل برای چند وقت.هنوز به نتیجه کارم تردید دارم ولی هیچ شکی به تصمیمم ندارم.
گویا شاملویی که گاه و بیگاه مسخره اش میکردم هم به همینجا رسیده بود
با این همه
ای قلب در به در
از یاد مبر
که ما عشق را رعایت کرده ایم...
عجب . . . . . .
رشته کلام از دستم رفت - به دستور دوستان برای نهار رفتیم و آمدیم.جای شما خالی زیاد بد نبود- راستی امروز لیوان شیر را در نبودم از روی میز دزدیدند. درست همانطور که صبح فنجان چایی را دزدیدند.عجب رفقایی داریم ما . . . . .
گرچه احتمال میدم که اوضاع کمی بی ریخت تر از قبل بشه ولی بی خیال.
۱ ۲ ۳ این همان لحظه تغییر است.همان لحظه که دیگر هیچکس در ذهن نیست.
شاید فردا پشتش نباشم.
شاید نه.قطعاْ فردا خواهد مرد.
اصلاْ چرا فردا.
همین حالا .