|_-_-_|
تلفن طبق معمول زنگ میزد.با کمی تاخیر برداشتم.آقایی با لحن طلبکارانه گفت : آقا این سیستم گزارش نمیده.ببین چه دردشه . . . . . . . . .
با ریموت به سرور وصل شدم ولی این لعنتی هیچ وقت با ریموت درست نمی شد.تنها کاری که هیچ وقت نتونستم با ریموت بکنم تعریف پرینتر مزخرفی بود که این سایت گه با اون کار می کرد.
هوا تقریباً سرد بود.
ولی من مثل همیشه با پیرهن و بدون کاپشن بودم.
اوضاع کارا بدجوری قاطی بود.با اخمی که داشتم خودم را به اتاق سرور رسوندم.مسئول اون درب را باز کرد و پشت من درو بست. باد سردی که همیشه اونجا را خنک میکرد داشت دیوونم میکرد. .رفتم و کشوی مانیتور را از تو باکس کشیدم بیرون درست مثل اینکه کشوی سردخونه را در بیاری تا جنازه ای را شناسایی کنی.
مانیتور چرخید و به سمتم اومد.سریع سرور مورد نظر را بالا آوردم و تنظیما را انجام دادم و مانیتور رو جمع کردم و زدم بیرون.
.
.
.
.
.
با اینکه همیشه آرزو داشتم ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی بتونم به یه مرکز دیتا وارد بشم.ولی وقتی برای اولین بار با گذشتن از تموم موانع و مجوزها تونستم مرکز دیتای یه جای بزرگ و شایدمهم کشور را فتح کنم فقط به این فکر بودم که اینقدر به این موضوع فکر کردم که شد.با اینکه فقط یه بار رفتم اونجا ولی الان تو سیستم مجوز ورود دارم و این از نظر من خیلی مهمه.
.
.
آره من به قانون جذب ایمان دارم.
چرا ما به خواسته هامون اهمیت نمیدیم.چرا بهشون فکر نمیکنیم.چرا یک سری از ماها حتی تو خیالشون هم نمیتونن به آرزوهاشون فکر کنند.
.
.
.
بیایید همیشه قوه تخیل بالایی داشته باشیم.
همیشه سعی کنیم تخیلاتمون را به واقعیت نزدیک کنیم.