تبليغاتX
حرف تو حرف - حس زندگي

اينجا در تانزانيا هر روز صبح وقتي يك غزال بيدار مي شود خوب مي داند كه بايد سريعتر از شير بدود تا زنده بماند و شير هم مي داند كه بايد چابكتر از غزال باشد تا از گرسنگي نميرد |_-_-_| دعاي فرج آقا امام زمان اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

هر چی به مخم خورد و بدونم تو مخت جا میشه اینجا هست به شرطی وقت نوشتم داشته باشم

سلام

زیاد روبراه نیستم. البته کمکی خوشحالم ولی یکم می ترسم. . . . . .
دستم به نوشتن نمیره و حال ارائه مقاله و مطلب هم ندارم.
درست که فکر میکنم میبینم وقتشو دارم ولی حالشو ندارم.
چند وقتیه کسل شدم.فکرم مشغوله و برنامه های زیادی پیش رو دارم.كارهايي با تنوع بالا.
واقعاْ سرم شلوغ شده . . . .

چند وقتیه میگم بی خیال کار و کاسبی .برم یکم عشق و حال.دیگه چیزی نمونده که ما هم سپرده شیم به خاک.
بهتره این دم آخری یکم برم بچرخم .گرچه تا حالا زیاد چرخیدم .اینقدر که دیگه سرم گیج میره.اینقدر که دیگه حس مسافرت و گشتن توم مرده و تا اسم سفر میاد حتی سفرهایی که قراره برای تفریح بریم،تموم بدنم مور مور ميشه.اينقدر كه خيلي از سفرها را نميرم و كس ديگه اي رو جاي خودم ميفرستم.
ولي حيف كه تو اين سفرها فقط كار بوده و كار يا فكر بوده و فكر.
ديگه حسي نمونده كه گفته نشده باشه.ديگه جوني نمونده مگر اينكه قرار باشه براي كار از دست بره.گاهي بچه ها زنگ ميزنند و به شوخي يا جدي ميگن فلاني پس هنوز كه زنده اي !!!
چند سال پيش فكر ميكرم ما زنده ايم تا امتحان شيم و بميريم . فكر ميكردم ما آدما خيلي پستيم جز چند نفرمون . فكر ميكردم ما ها بايد تا آخرين لحظه عمر براي زندگي بجنگيم.گاهي هم مي خنديدم و ميگفتم پيدا كردم ،فهميدم چه جوري زندگي كنم. 
اما حالا به چيزاي ديگه اي رسيدم.چيزايي كه به والله تا چند سال پيش از وجودشون خبر نداشتم.چيزهايي كه ميتونن آدمو بخندونن.چيزهايي كه براي اونها هم كه شده گاهي با ميل باطني تو اين دنيا نفس ميكشي و مهمتر اينكه گاهي تصميم ميگيري كه نميري . 

 در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می‌كنم. خدا پرسید: "پس تو می‌خواهی با من گفتگو كنی؟" من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت: "وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست كه می‌خواهی از من بپرسی؟" پرسیدم چه چیزِ بشر، شما را سخت متعجب می‌سازد؟ خدا پاسخ داد: "كودكی‌شان. اینكه آنها از كودكی‌شان خسته می شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت‌ها آرزو می كنند كه كودك باشند... اینكه آنها سلامتی‌شان را از دست می‌دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می‌دهند تا سلامتی‌شان را بدست آورند. اینكه با اضطراب به آینده نگاه می‌كنند و حال را فراموش می‌كنند و بنابراین نه در حال زندگی می‌كنند نه در آینده. اینكه آنها به گونه‌ای زندگی می‌كنند كه گویی هرگز نمی‌میرند و به گونه‌ای می‌میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده‌اند..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:32  توسط دوست  | 

 

بازدید کننده محترم شما در کپی برداری از کلیه مطالب این وبلاگ آزاد هستید حتی بدون ذکر منبع