تبليغاتX
حرف تو حرف - دلگيري بر روي خستگي
هر چی به مخم خورد و بدونم تو مخت جا میشه اینجا هست به شرطی وقت نوشتم داشته باشم
سلام

زنگ زد .تو ماشین بود.صدای بقیه هم میومد.
گفت : كاري داري كه sms دادی برنرگردم.
گفتم : بمون من امشب میام اونجا.
گفت : تو که نمیای.اینجا ترکیدیم از تنهایی.حوصلمون سر رفت.
گفتم : خوب نمیشه بیام.
گفت : چرا میشه .بپیچون بیا.
گفتم : حالا داری بر میگردی.
گفت : آره دیگه ۹ میرسم اونجا.تو کی می خوای بیای
گفتم : من ۹ راه میفتم از اینجا.تا ساعت ۸ گیرم.
 بعد کمی حرف زدیم و قطع کردیم. . . . . . .
باورم نمی شد که فکر کنه من میتونستم برم و نرفتم.قبول دارم باور اینکه یکی مثل من نتونه چند روز بپیچونه کمی باورنکردنیه ولی . . . .. . .

چجور باید برای دوستی که شاید تنها کسی باشه که میدونه خیلی حواسم بهش هست توضیح بدم که پسر به والله نمی شد بیام.
خودتون قضاوت کنید با شرایط زیر می شد برم . . .  
ا - حدوداْ ۲۰ روز غیبت (البته موجه)در یک ماه اخیر
۲- حجم شدید کار با الویت بالا برای کسانی که تحمل یک ساعت تاخیر را هم ندارند (چون ممکنه پست خودشونو از دست بدهند)
۳- برخورد زمان برگزاری جلسه ای که ۲ ماه هماهنگ شده و عده ای از اون کله کشور میان تا برگزار بشه با روزی که دوست ما می خواست اونجا باشم.
۴- برخورد زمانی برگزاری یکی از مهمترین جلسات یک کلاس تخصصی که هزینه نسبتاْ زیادی برای متحمل شدم.
و چندتا چیز جزئی دیگه که میشد از اونها گذشت.

الان که نوشتم با خودم گفتم :
پسر نکنه به خاطر خودخواهی بخاطر نگذشتن از خواسته هات بخاطر لجبازی و یا هر چیز دیگه ای نرفتی . . . .
ولی نه .با اینکه خیلی دلم میخواست برم و کمی استراحت کنم ولی نشد.نتونستم.
اگه ۲۰ روز غیبت داشتم ۱۵ روزش اجباری بود و اون ۵ روزش هم بخاطر اقوام نه برای تفریح خودم.
اگه حجم کار بالا رفته به جان خودم من هم دوست ندارم مثل اسب کار کنم.
اگه مجبور شدم تو اون جلسه کشکی باشم فقط بخاطر این بود که ۳۵ میلیون ضرر ندم.بخاطر این بود که نگن اینها هیچی کار نکردن و ....
اگه مجبورم این کلاس رو برم بخاطر اینه که اونقدری وقت و پول ندارم که یه روز دیگه بجای این جلسه برم.
اگه تو یک هفته اخیر بدون استراحت،پشت سر هم جون ميكندم بخاطر اين بوده كه داشتم جور اون ۲۰ روزا ميكشيدم بخاطر اين بوده كه داشتم جور بدقوليه يكي از اعضاي خانواده تو كه فقط با سفارش تو بهش اعتماد كردم را ميكشيدم.

باشه . . . . .
خستگي ها ،بي خوابي ها و نامردمي هاي اين هفته يك طرف، حرف تو هم كه در قالبي دوستانه بيان شد ولي تونست قلب خسته ام را كمي غمناكتر كنه يه طرف . . . ..

ديگه نوشتن يادم رفته .خوبه گاهي همچين چيزهاي آدم را دست به دامن نوشتن بكند.گرچه اين روزها همه اينقدر دلگيرند كه حس نوشتن هم مرده . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:22  توسط دوست  |