بات ریلی آی دونت گیو عه ,l,,

گاهی فکر می‌کنم حتی یک دلیل واقعی برای خوشحالی ندارم. یک دلیل که سطحی نباشد، مقطعی نباشد، از بیرون به من تحمیل نشده باشد. یک دلیل که من را وصل به زندگی نگه دارد. نمی‌توانم نظاهر کنم که شادم؟ می‌توانم. نمی‌توانم خودم را خوشحال کنم؟ نمی‌توانم. خودم برای خوشحال کردن خودم کافی نیستم. نمی‌توانم تصور کنم قاشق غذا توی دستم هواپیماییست آماده‌ی فرود یا توی ابرهای پنبه‌ای، فیل و بادکنک و بند و بساط پیدا کنم. می‌توانم ساعت‌ها بعد از بیدار شدن توی تخت بمانم. غروب شده باشد و قدم‌شمار گوشیم یک عدد کوچک دو رقمی نشان بدهد. می‌توانم دست روی دست بگذارم و صبر کنم تا همه‌چیز بیاید و بگذرد. نمی‌توانم خودم را که کاری از دستم برنمی‌آید ببخشم. می‌توانم از بعضی لحظات لذت ببرم، بخندم، بخندانم، بنوشم، برقصم. گاهی حتی دستم را از پنجره ماشین بیرون می‌برم و از هیجان هوا را چنگ می‌زنم. نمی‌توانم سرمای این فکر را که جلوتر چیزی در انتظارمان نیست از خودم دور کنم و نگذارم لحظه‌های خوشی یخ بزنند. زیبایی را پس می‌توانم ببینم. چشمهایم را اما نمی‌توانم روی زشتی ببندم. هرچند نمی‌توانم بگویم دنیا سیاه سیاه است اما باید اعتراف کنم که برای زندگی به نور بیشتری نیاز دارم. صدای درونم را خوب می‌توانم بشنوم که من را به رفتن رو به جلو می‌خواند. با این حال بیشتر اوقات حتی برای برداشتن یک قدم کوچک هم ناتوانم. می‌توانم با اطمینان بگویم چیزی که نزدیکمان ریحان می‌چیند مرگ نیست. رنج و ملال است. پیچیده بر تنه‌ی ما، دستش را روی گلویمان فشار می‌دهد و جانمان را می‌مکد. قرار نیست با کلمه‌ها هیچ چیز جالبی بسازم, حالا که خاطرم حزین است.

 

+    0:48 تانزانیا |